تبليغاتX
...پیاده رو
درباره هنر و ادبیات
مدت هاست به وبلاگم سر نزده بودم. امروز به سرم زد در هیاهو و هزارتوی اینترنت سرک بکشم.
از شعرهای قدیمی ام:

شب بود ٬شب٬ شبی به رنگ شب مرداد
پیچیده بود گیس دختری در باد 
می برد نیمه راه می پراکندم
هرجاکه باد٬ طعم دخترک می داد-
سیبی که دست می کشید از ساقه
ساقی که دل میکنید از بنیاد
با گیس یار شوخی اش گرفته بود
دلسوته بود باد٬ سوته بادآباد
از هفت شهر عشق گذشته بود
چرخیده بود بر مدار بادآباد
بعد از دو هفته ماه بودنش ٬مهتاب
ازآبی دوچشم آسمان
                               افتاد!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 17:14  توسط هوشنگ حبیبی  | 

مدت هابود از دوست پر تلاش و نویسنده ام ساسان والیزاده بی خبر بودم. می دانستم که او به تهران آمده است و در روزنامه جام جم فعال است . بعد ها او را یافتم و بار دیگر خاطرات خوش گذشته شکل گرفت.
براستی چرا فضای دیار وهم آلود ما باید چنان به بیراهه برود تا امثال ساسان نتوانند به قول زنده یاد غضنفری امرایی در این خاک فضیبلت کش فعالیت کنند.
چرا کسی آنهمه تلاش های صادقانه و پردامنه ساسان را ندید؟ برگزاری همایش ها و کنگره های مختلف/ انتشار نشریان متعدد/ جریان سازی فرهنگی/راه اندازی و فعال کردن چند انجمن ادبی/ معرفی و باز شناخت نویسندگان استان و...
چرا ما قدر کوشندگان فرهنگی خود را نمی دانیم؟ انگیزه این حرف ها نوشته های یک قزوینی درباره والیزاده است. وبلاگ تادانه درباره ساسان چنین نوشته است:
ادامه مطلب

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 8:23  توسط هوشنگ حبیبی  | 

از امروز می خواهم واژه های روشن شعر را به مهمانی دلها ببرم. خوشحال خواهم شد تا بدانم درباره من و شعر من چه می اندیشید.

دو چشم منتظر، پر مي زد از عمق كمي جان در پياده رو
سراسيمه تر از هر شب، قدم مي زد زمستان در پياده رو
كسي برفي تر از چترش، خيابان را پياده مي خرامد، ژرف
مشام كودكي را مي دود زنبيلي از نان در پياده رو
دو چشم منتظر آن سوتر از افسانه هاي يوش تا دريا
غريبانه تر از ديروز دارد مي دهد جان در پياده رو
دمادم مشق گريه مي نويسد، دخترك در دفتر بختش
به جاي «توي جنگل با ترانه» باز باران در پياده رو
برقص اي دختر باران به ضرب زوزه ي باد و دف دوران
كه در آيين ما جرمي ندارد رقص دندان در پياده رو
هميشه جذر زجر من برابر مي شود با خاطرات تو
كه بي سايه فشرده زير راديكال ايوان در پياده رو

و لختي آنطرف تر سايه مي پاشند روي دختري كه، سرد
شبي خشكش زده روي طناب خيس باران در پياده رو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 15:9  توسط هوشنگ حبیبی  |